حكيم ابوالقاسم فردوسى

560

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

دشت درآيند همگان دست به دعا بردارند ، و به زارى از يزدان پاك التماس كنند كه خشكسالى و تنگى و قحطى از ايشان بردارد . چند روز پس از نيايش همگانى بارانهاى سودمند فرو باريد . صحراها سرسبز و خرم شد . درختان برگ و گل درآوردند . رودبارها دگر بار روان شدند . جنگ پيروز با تورانيان پيروز به شادى رفع بلاى خشكسالى دو شهر بزرگ پيروز رام كه : جهاندار گوينده گفت اين رى است و ديگر بادان پيروز كه اكنون همى خوانيش اردبيل ، بنا كرد . سپس به رزم تركان كمر بست . پيروز دو پسر داشت : قباد و بلاى . به هنگام لشكركشى بلاش را جانشين خود كرد و قباد را برد . چون به جايى كه بهرام گور نشانى مرز را مناره‌اى بلند از گچ و سنگ برآورده بود رسيد درنگ نكرد ، و سپاه به پيش راند . خشنواز پادشاه تركان چون خبر يافت كه شاه ايران با سپاه از جيحون گذشته است ، نامه‌اى به او فرستاد و نوشت : نامهء خوشنواز با پيروز نه اين بود عهد نياكان تو * گزيده جهاندار و پاكان تو چو پيمان آزادگان بشكنى * نشان بزرگى به خاك افگنى مرا با تو پيمان ببايد شكست * به ناچار بردن به شمشير دست پس از فرستادن نامه خشنواز و پيروز هر دو لشكر به دشت نبرد كشيدند . پادشاه تركان پيمان نامه‌اى را كه بهرام گور در بارهء مرز ايران و تركان نوشته بود بر سر نيزه كرد ، نيزه‌دار را پيشاپيش سپاهيان بداشت تا بزرگان ايران به عهدشكنى پيروز آگاه گردند . آن گاه خشنواز به نيايش پاك دادار دادگر پرداخت و از سرِ نياز و دردمندى گفت : نو دانى كه پيروز بيدادگر * ز بهرام بيشى ندارد هنر سخنهاى بيداد گويد همى * بزرگى به شمشير جويد همى افتادن پيروز به چاه و كشته شدن سپس پيرامون اردوگاه خود خندقى ژرفناك و پر پهنا كند ، و روى آن را به خس و خاك پوشاند . همين كه پيروز نزديك سپاهيان